خاطرات همرزمان شهید

PDF
چاپ
نامه الکترونیک
نوشته شده توسط مدیر وبسایت
جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۲۱:۵۶


بهمن ماه در مهاباد برف سنگيني باريده بود و هوا خيلي سرد بود.
حاج یونس پاسبخش بود. ساعت دو نيمه شب كه رفتم پست را تحويل بگيرم، ديدم خودش ايستاده به نگهباني.
گفتم: از كي تا حالا پاسبخش هم بايد نگهبانی بدهد؟!
با مهرباني گفت: يكي از بچه ها مريض شده بود، من خودم به جایش پست دادم.
چهار ساعت به جاي دو نفر نگهباني داده بود. به من هم تعارف مي كرد جايم پست بدهد . . .


برای استخدام سپاه آمده بود.
درباره جنگ می گفت: تا زمانی که دشمن توی خاک ماست مذاکره معنی ندارد.
می گفت: پاسدار کسی است که حاضر شود تا آخرین قطره خون خود را فدای اسلام کند . . .


از وسط عراقي ها با بيسيم چي اش مي آمد.
پرسیدم: قبله كدام طرف است؟ گفت: همين طور كه نشستي مستقيم.
بعد از عمليات گله كردم: اين طوري كه مي روي وسط دشمن ، ممكن است اسير شوي.
گفت:آدم بايد مرد عمل باشد نه شعار.كسي كه بخواهد فرماندهي كند و نيرو حرفش را بپذيرد،  بايد خودش هم عمل كند.


سه روز نخوابيده بود.
روز چهارم گفت: من چند دقيقه مي خوابم، اگر كسي كارم داشت خبرم كن.
چند دقيقه بعد از خواب پريد و گفت: انگار زياد خوابيدم، چرا بيدارم نكردي؟


پنج نفر بوديم،  بعد از نماز به حاج یونس گفتم: امشب شام دعوت شما ! . . . خيلي هم اصرار كردم!

گفت: قبول . . . امشب توی قرارگاه، کنسرو ماهی مهمان من!!

گفتم: نه قبول نیست!! ما مرغ و کباب میخواهیم!!

زیر لب گفت : خدايا چي مي شد امشب كسي ما را دعوت مي كرد . . . ؟

چند دقيقه بعد جواني به طرف حاجي رفت و گفت: برادرها! امشب افتخار بدهيد مهمان ما باشيد!!!

مادرم براي پنج نفر غذا درست كرده وگفته دوستانت را دعوت كن.

من هم نیت کردم اولين گروهی كه از درِ مسجد بیرون بیایند را دعوت مي كنم . . .


سنگر کمین آنقدر به عراقی ها نزدیک بود که صدای برخورد قاشق به بشقاب دشمن را هم می شنیدند.
تازه از مکه آمده بود. رفت توی سنگر و بچه های سنگر را بوسید و در آغوش گرفت.
گفت: چند تا تسبیح آورده ام که به عزیزترین بچه های جبهه بدهم. و تسبیح ها را داد به بچه های همان سنگر.
می گفتند: می مانیم تا شهید شویم یا شما از پشت بیسیم بگویید برگردیم. . .


کتفش زخمی شده بود. لباسش پر از خون بود.
تا رفت وضو بگيرد،  لباسش را شستم.
خيلي ناراحت شد. گفت: راضي نبودم. وظيفه خودم بود. با همين يك دست مي شستمش. . .


از طرف سپاه به او حواله  دریافت ماشين دادند، ولی نپذيرفت. با خودم گفتم چقدر وضعش خوب است كه ماشين برايش بي ارزش است!
وقتي رفتم خانه اش، تعجب کردم. . . يك اتاق كاهگلي بود و يك اتاق نيمه كاره. . .


به غير از آبِ قمقمه، آب ديگري نداشتيم. دستور داد هر كس آب دارد بدهد به اسرائي كه از ديشب توي محاصره بودند. . .


ساعت هشت شب کتفش ترکش خورد.
از ترس اینکه خاکریز تمام نشود و اینکه حاج قاسم (سلیمانی)  متوجه زخمی بودنش بشود تا ساعت چهار صبح ادامه داد و کار را تمام کرد.
چند روز بعد دیدمش.
از بیمارستان فرار کرده بود.
می گفت: هنوز یک دست سالم است . . .


دود باروت صورتش را سياه كرده بود.
وارد چادر شد و در گوشه ای نشست.
از خاک های زیر چادر متکایی درست کرد و گفت: بچه ها من با اجازه ده دقیقه می خوابم.
ساعتش را نگاه کرد و همین که سرش به زمین رسید در خواب عمیقی فرو رفت.
سر ده دقیقه، شاید هم چند ثانیه این طرف آن طرف، حاج یونس از خواب برخاست و نشست.
همه با تعجب به او نگاه کردند.
گفتم: حاجی خوابت همین بود؟
با خوشرویی گفت: توی جبهه از هر بیست و چهار ساعت، بیشتر از پنج دقیقه خواب سهم آدم نمی شود. من چهل و هشت ساعت نخوابیده بودم، که سهمیه ام را گرفتم. . .


حدود سیصد و شصت نفر بودند از داخل گِل ها بیرون مي آمدند و اسلحه شان را مي انداختند جلوي ما.
اولين چيزي كه حاجي گفت اين بود: اينها تشنه اند از ديشب آب نخورده اند به آنها آب بدهيد. هيچ كس حق ندارد به طرف آنها تير اندازي كند.
گفت: تكليف ما ديروز چيز ديگري بود امروز اين ها اسير ما هستند، تكليف اين است كه مثل يك برادر از آنها پذيرايي كنيم. . .


می رفتیم برای تحویل خط.
توی راه یک خمپاره 60 خورد کنارمان.
به خط که رسیدیم گفت: یک تکه پارچه داری دستم را ببندم؟
وقتی اعتراض کردم که چرا با زخم دستش رانندگی کرده گفت: ما می خواهیم خط را تحویل بگیریم. زشت است آدم توی این شرایط بگوید دستم زخمی شده. . .


تازه بچه دار شده بود،گفتم : دلت براي بچه ات تنگ نشده؟ جبهه و جنگ بس نيست؟
لبخند زد و گفت :اگه صد تا بچه داشته باشم و روزي صد مرتبه هم خبر بياورند،  بچه ات را ازت گرفته اند، من دست از خميني  بر نمي دارم. جبهه و جنگ را بر همه چيز ترجيح مي دهم. . .


چند روز نخوابیده بود.
وارد چادر شد تا استراحت کند.
هنوز چند دقیقه نخوابیده بود که از پشت بیسیم صدایش کردند.
گوشی را برداشت و جواب داد.
وقتی بیدار شد پرسید: کسی با من کاری نداشت؟
گفتم به جز همان بیسیمی که جواب دادید نه.
با تعجب گفت: کدام بیسیم؟!!
متوجه حرفش می شدم. . . در خواب هم آرام و قرار نداشت. . . درست مثل بیداری جواب بیسیم را داده بود. . .


موقعیت حاج قاسم سلیمانی خیلی خطرناک بود.
از پشت بیسیم اعلام کرد که اگر شهید شدم، بعد از من حاج یونس فرمانده لشکر است.


پل ماهیگیری را  با چنان سرعتی فتح کرد که همه فرماندهان متعجب بودند و باور نمی کردند.
آقا محسن رضایی از پشت بیسیم تشکر کرد و گفت: مسئولین از کارش قدردانی کرده اند. می دانیم چه کاری مهمی انجام داده است . . .


آخرین باری که زخمی شد، ترکش به گلویش خورد.
کف آمبولانس خوابیده بود و با دست راه را به راننده نشان می داد.
آنقدر در منطقه مانده بود که همه جا را مثل کف دست می شناخت و با آن حالت هم راه را نشان می داد. . .


از بالاي خاكريز صدايم زد. بي مقدمه به خورشيد اشاره كرد و گفت:
مي بيني آفتاب چه طور غروب مي كند؟
با تعجب گفتم: بله. . .
گفت: آفتاب عمر من هم دارد غروب مي كند . . .


کنار ساندویچی ایستاد.
دست کرد توی جیبش و همه پولهایش را درآورد.
گفت: بچه ها من صد و سی تومان دارم. بیایید ساندویچ بخوریم
می گفت: اگر زنده ماندم که بعد از عملیات پول پیدا می شود، اگر هم شهید شدم می خواهم همین صد و سی تومان از مال دنیا هم توی جیبم نباشد . . .


قبل از كربلاي پنج آمد قرار گاه.
موقع خداحافظي رگ گردنش را بوسيدم و التماس كردم شفاعتم كند.
گفت: اين جوري نگو . . . خدا به همه توفيق بدهد.
بار دوم كه التماس كردم،گفتم:به خدا  قسم چيز ديگري مي بينم.
لبخندي زد و گفت: پس تو هم فهميدي؟
خودش زمان شهادتش را مي دانست . . .


 

 

آخرین به روز رسانی ( سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۳۲ )

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی